اسرار مرگ جهان پهلوان تختی،یل باعشق ایرانی
شاید روابط شخصی و یا بطور مثال صیغه کردن شخص مذهبی ای مثل تختی که با روحانیون به نام هم حشر و نشر داشت (مثل مرحوم طالقانی) در قبل از ازدواجش و یا حتی هرزمان دیگری گناه کبیره ای نبود که تختی بخواهد به خاطر آن خودکشی کند ولی تختی محجوب هم کسی نبود که بگذارد بدن برهنه اش را تمام ایران و بچه هایی که در سخنانش خود را عموی آنها توصیف میکرد ،ببینند.ممکن است جناب آقای بابک تختی صیغه را کاری سخیف بداند که البته من دلایل مختلف آن را اینگونه نمیدانم ولی من میدانم که آقا تختی فردی نبود که بخواهد بر سر اختلاف خانوادگی با بانو شهلا توکلی خودکشی کند.بهرحال هرکس از لفظ صیغه خوشش نمیآید عام رابطه و به اصطلاح امنیتی ها دامهای عسلی که ساواکی ها برای مخالفان پهن میکردند را را در نظر بگیرد . هم خباثت ساواک در پهن کردن چنین دامهایی و هم دشمنی ساواک با مرحوم تختی اظهر من الشمس است.بهرحال این فرضیه هم از خودکشی و هم ناتوانی جنسی و هزار برچسپ دیگر که ساواکیها خواستند به یل ایران بزنند خیلی بهتر است .حتی اگر شباهت عجیبدردانه تختی، که در زمان مرگ اسطوره4ماهه بود ،به پدرنامدارش نبود حتما ساواکیهای خبیث غیر از بحث ناتوانی جنسی چیزهای دیگری نیز میگفتند که از ساحت خاتون غلامرضا خان تختی،بانو شهلا توکلی فرسنگها دور بوده است.
حتما می دانید که تختی در بین خانمها طرفداران و حتی عاشقان سینه چاک بسیاری داشت که حتی بعضی از خوانندگان و هنرمندان خانم مطرح آن زمان نیز جزء آنها بودند شاید جهان پهلوان نیز گرفتار یکی از دامهای ساواک ملعون شده بود .لطفا نگویید که نوشتن در مورد صیغه کردن و روابط مرحوم تختی حتی قبل از ازدواجش ننگی است بر دامان جهان پهلوان، بلکه این ننگ خودکشی است که هرگز بر دامان تختی نمی نشیند .شیری چون تختی که اتفاقا شخصی بسیار با اعتقاد بوده است چگونه ممکن است در اثر جرو بحث ها با همسرش پس از زایمان که بسیاری از خانمها دچار افسردگی پس از زایمان میشوند ،خودکشی کند.بعضی میگویند ایشان مشکلات مالی داشت حال آنکه تختی زمینی مرغوب در الهیه تهران داشت(خیابان فرشته )،همچنین به قول مرحوم فردین می توانست با تبلیغ عسل و یا ژیلت کلی پول به دست آورد که بهرحال خیلی افت کمتری برای پرستیژ تختی داشت تا خودکشی..توجه شما را به گزاره زیر جلب میکنم:
فردین که از دوستان تختی بود، او را برمیانگیزد که بازیگر سینما بشود. فردین به او میگوید: «بلور بازی کرد، تو هم بیا و بازی کن.» حتی پیشنهاد میدهند در فیلمهای تبلیغاتی بازی کند. به تختی پیشنهاد تبلیغ عسل میدهند. میگوید: «من با خوردن عسل پهلوان نشدم! خاک و خُل خوردم و خوراکم نان و پنیر بود و با سختیها ساختم و تمرین کردم تا به جایی رسیدم.»
اگر مسئله ای مهیب و ماورای قدرت یک پهلوان نامی که جدا از قدرتش در دریای عشق بی بدیل مردم نیز غوطه ور بود،در میان نبود، چگونه ممکن است شخصی که در همه عمرش جوانمرد بوده ناجوانمردی کند و کودک چهارماهه اش را که در دست نوشته هایش حتی نگران کم شیر خوردنش بوده رها کند و بدون سایه پدر باقی بگذارد؟
در زیر بخشی از دستنوشتههای تختی در چهار ماه آخر زندگی که آن روز کیهان چاپ کرده بود را میخوانیم:
چهار ماه قبل: «شهلا رژیم گرفته و شیرش کم شده» سه ماه قبل «امروز باز با شهلا دعوا کردم». یک ماه قبل «شیر شهلا به دلیل رژیم قطع شده، نگران بابکم هستم».حال آیا خودکشی چنین کسی به خاطر اختلاف با همسر عجیب نیست؟
مسائلی که میتواند خط بطلانی روی بحث خودکشی مرحوم تختی بکشد:
1-در ابتدا میتوان از مذهبی بودن و عشق به اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) غلامرضا تختی نام بردکه الحق و الانصاف مسأله ای نیست که بتوان به سادگی از آن گذشت صادق هدایت اگر خودکشی کند قضیه اش با فرد نماز خوان و قرآن خوانی مثل این یل ایرانی فرق میکند؛علی دلالباشی که از کارکنان سالن های کشتی بود در این باره گفت:
" او به محض اینکه تمرین تمام میشد نماز را شروع میکرد و ما هم با او به نماز میایستادیم که البته در آن روزگار با نگاه مخصوص دیگران مواجه بودیم. ولی تختی توجهی به این مسائل نداشت. ظهر پس از تمرین با او به مسجد هدایت میرفتیم و نماز میخواندیم و پای صحبت آیتالله طالقانی مینشستیم. پدر تختی به علت عشق و علاقه ای که به امام رضا داشت اسم او را نامید که تختی خود در این زمینه می گوید: « غلامرضا » نه تنها به علت اینکه اسمم غلامرضاست، غلام حضرت رضا هستم بلکه غلام همه ائمه اطهارم و از خدا می خواهم که تا پایان عمر توفیق انجام فرایض مذهبی را داشته و یک مسلمان واقعی باشم. تختی پیش از هر مسابقه به زیارت امام رضا می رفت و در بازگشت از مسابقات نیز مجدداً به پای بوسی آن امام عزیز می رفت. تختی در آخرین باری که امام رضا را زیارت کرد خطاب به امام عرض کرده یا امام رضا، من غلامرضا، غلام تو هستم، هر چه دارم از تو دارم، به من روحیه و توان بده تا بتوانم همچنان در خدمت مردم باشم. عشق به اهل بیت در غلامرضا آنقدر بود که پس از شکست در مسابقات 1954 توکیو به اتفاق سایر کشتی گیران شکست خورده از توکیو رهسپار کربلا شد تا غم شکستش را فراموش کند و در میادین بعدی پاک تر و سالم تر حاضر شود.
در این سفر تختی هرشب بدون استثناء به صحن مطهر حرم امام حسین، حضرت ابوالفضل و امام حسین می رفت و زیارتنامه ها را با صدای زیبا برای همراهان می خواند و آنها را صبح زود برای نماز بیدار می کرد.تختی پس از کسب مدال طلای المپیک ملبورن در پاسخ به سؤال خبرنگار کیهان ورزشی که پرسید: آیا شما از اعتقادات مذهبی چیزی همراه خود به ملبورن برده بودید؟ پاسخ داد: بله من همیشه قرآن کریم را در جیب دارم و هیچوقت خدا را فراموش نمی کنم.
2-محبوب ترین مخالف حکومت شاه در بین مردم
دوگانه سیاسی و مخالف حکومت پهلوی بودن و از طرفی محبوبیت بسیار زیاد بین مردم که می توانسا مثل ستونی باشد که مردم دور او جمع میشدند.در آن زمان تختی مشهورترین و محبوبترین فرد در بین جوانان ایرانی بود ،حالا ببینید مخالفت وی با رژیم شاه (و حتی اگر فرض کنیم که شایعات در مخالفت وی با شاه بسیار بیشتر از واقعیت بود) و تبدیل به سمبل مخالفت و مقاومت وی در مقابل حکومت چه هزینه سنگینی برای رژیم داشت.
نزدیکی هتل آتلانتیک به اداره ساواک و بسیاری از گمانه زنی های دیگر دست داشتن ساواک در این به اصطلاح خودکشی را نمایان میسازد.حتی سخنان پرویز ثابتی که تلاشی مذبوحانه در پاک نشان دادن دست ساواک در قتل این پهلوان مردمدار و الگوی خوشخلقی با مردم می کند شک ها را بیشتر می کند.لازم به ذکر است که سخنان دیگر پرویز ثابتی در مورد اشخاص دیگر نیز توسط مورخان و کارشناسان رد شده است.
پرویز ثابتی با خباثت تمام علت خودکشی تختی را ناتوانی جنسی قلمداد کرده است حال آنکه در زمان مرگ تختی، بابک تختی فرزند جهان پهلوان تنها 4 ماهه بوده است و از قضا طبق آن سخن صدیق بابا که از نشانه های سعادت مرد اینست که فرزندش شبیه به خودش باشد قیافه بابک تختی شباهت بسیاری به پدر مرحومش دارد حال چگونه میتوان قبول کرد که شخصی که تازه بچه دار شده است دچار چنان بیماری و ناتوانی جنسی حادی باشد که به خاطر آن دست به خودکشی بزند.
حال آنکه تمامی اسناد دلالت بر این دارند که از سال 42 مرتبا تختی برای بازجویی به اداره ساواک فراخوانده میشد و حتی از نظر مالی در مضیقه قرار گرفت. حقوقش از راه آهن قطع شد.. و تمامی اینها نشان از دشمنی ساواک و اطرافیان شاه با جهان پهلوان است به ویژه آنکه با ناکامی از نزدیک کردن او به دربار و حکومت، فشارها را افزایش دادند. تختی حتی در مواردی از ورود به ورزشگاهها منع میشد ...قضیه حضور او در تالار وحدت در جشن تقدیر از کوهنوردان و تشویق بی امان چندهزار تماشاچی و عصبانیت و خروج شاهپور غلامرضا را حتما میدانید ...
هیچ کس در سیاسی بودن تختی و فعالیتهای تختی بر علیه حکومت و از طرفی دارا بودن بیشترین محبوبیت در بین مردم در آن زمان شکی ندارد.هیچ شخصیت هنری،علمی،ورزشکار و یا ...بیشتر از تختی محبوبیت نداشت.محبوبیت وی به حدی بود که وقتی با ماشینش یه سرچهارراه می رسید پلیس ها چراغ را سریعا برای عبور پهلوان نامی کشور سبز می کردند حتی در خبرها داریم که دزدی که اتوموبیل وی را می دزدد پس از اینکه می فهمد که اتوموبیل متعلق به جهان پهلوان است آن را به صورت کامل نونوار می کند و با نوشتن نامه عذرخواهی ماشین را به تختی بر میگرداند و باعث خنده جهان پهلوان و دوستانش میشود و تختی پول تعمیرات و تزئینات اتوموبیلش را به خیریه میبخشد، پس از مرگ تختی هفت نفر در کشور خودکشی میکنند قصاب کرمانشاهی خود را به قناره می آویزد و کاغذی را بر شیشه مغازه اش می چسپاند که روی آن نوشته بود جهان بی جهان پهلوان معنا ندارد .اینها را بگذارید در مقابل سیاسی بودن تختی تا بدانید که در سال 46 ساواک وی را بزرگترین خطر برای جلب قلوب مردم بر علیه شاه و دربار می دانست.در مورد سیاسی بودن تختی گفته میشود او بعد از کودتای ۲۸ مرداد، به یاری خانوادۀ زندانیان سیاسی شتافته و بسیاری از آنان را تحت حمایت خود قرار داده است.روزی هم که هواداران دکتر مصدق برای دیدن او به احمدآباد رفتند، تختی پیشاپیش آنها با عکس بزرگی از مصدق که در دست داشت، جلودار کاروان بود. این دلسپردگی به مخالفان حکومت در مراسم هفتمین روز درگذشت دکتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی آشکار شد، آنجا که تختی به رغم هشدارهای ساواک، به همراه یک گروه چهل نفری از ورزشکاران ایران به احمدآباد رفت و به رهبر نهضت ملی ایران ادای احترام کرد. حسین شاهحسینی از بنیانگذاران نهضت مقاومت ملی و اولین رییس سازمان تربیت بدنی پس از انقلاب دربارۀ شرکت تختی در مراسم مصدق میگوید: «با وجود محاصره کامل احمدآباد توسط ماموران حکومتی او به محل تدفین مرحوم مصدق میرود که البته این کار تختی هم باعث وحشت حکومت شده بود چرا که اگر مردم باخبر میشدند که تختی در مراسم حضور دارد از روستاها و اطراف برای دیدن تختی سرازیر میشدند و فضا شلوغتر میشد، از این رو او را به شدت و با واهمه از مراسم دور کردند.»غلامرضا تختی به تهدید مأموران نظامی و امنیتی مبنی بر خودداری از سفر به احمدآباد گوش فرا نداد و به افسران میگفت «دستگیرم کنید». تختی یک بار که از سوی رییس سازمان تربیت بدنی وقت از او خواسته شد برای بازدید از شاه اقدامی بکند، گفته بود «با کسی که با دکتر مصدق چنین میکند و منافع ملی را از بین میبرد حتی نباید حرف زد...»لازم به ذکر است در سال1342 و پس از دستگیری اعضای هیئت اجرایی جبهه ملی ایران، تختی به سمت هیئت اجرایی موقت جبهه ملی انتخاب شد.
واقعه سر خم نکردن تختی در جلوی محمدرضا شاه:
فیلمی که از سر خم کردن تختی در جلوی شاه بیرون آمده است برمیگردد به 10 سال قبل از مرگ تختی و واقعه ای که دوستان تختی در مورد سر خم نکردن می گویند در دفعه دیگر اتفاق افتاده است.ضمن اینکه اگر هم سر خم کرده باشد به پروتکل های دیدار با شاه عمل کرده است؛خیلی دیگر از شخصیتها و یا وزیران و صاحب منصبان دست شاه را هم میبوسیدند.ممکن هم هست سر خم کردن تختی از آموزه هایی باشد که از مراوده با روحانیون یاد گرفته باشد مثل تقیه و ....آیت الله خویی نیز برای شاه انگشتر فرستاده بود.
ریشه های احتمالی مشکل جهان پهلوان تختی با خاندان پهلوی:
به پدر تختی ارباب رجب می گفتند؛ برای سی هزارمتر زمینی که در جنوب تهران داشت، پدر یخچال دار بود. در آن سال ها که از یخچال های برقی خبری نبود، برخی مثل پدر او از راه فروش یخ هایی که در زمستان به شیوه ای خاص ذخیره می شد، روزگار می گذراندند.
رضاخان پهلوی برای احداث ایستگاه راه آهن، زمین های پدر را تصاحب کرد؛ البته به شیوه معمولش با قلدری هرچند مثلا طرفداران رضاخان بگویند پولی هم داده است ولی حتما ثمن بخس بوده که پدر از هستی ساقط شد. شاید اولین نفرت ها از خاندان پهلوی، از همین جا در دل کودک آن سال ها ریشه دواند.همان کودکی که به خاطر فقر خانواده خیلی زود درس و مشق را رها کرد و شد شاگرد مغازه نجاری.
شاید این هم یک دلیل بود از دلایلی که جهان پهلوان گردن خم نکرد جلوی «پسر رضا کچل» - آقا تختی او را این طور لقب داده بود.همان رضا قلدری که پیرخطاپوش در مقابل با شاه پرست ها او را به شراب کهنه توصیف میکرد و آنها هم حال میکردند .یک روز از پیرمرد پرسیدم منظورت از شراب کهنه چیه .گفت چون شراب هم ممکنه کمی خاصیت داشته باشه ولی ضررش خیلی بیشتره.رضاخان هم ممکنه چندتاکار مفید هم کرده باشه ولی ضرراش خیلی بیشتر بوده آخه دیکتاتور دیکتاتوره.یکی از دلایل دیگه که به رضاخان میگم شراب کهنه اینه که شراب نجسه آخه چه طور نجس نباشه کسی که به زور روسری از سر نوامیس مردم برمیداره؟چطور بعضی روشون میشه چنین دیکتاتوری را بگن خوب بوده مگه دیکتاتور خوب و بد داریم؟مگه میشه دیکتاتوری روشنفکرها را بکشه و باز بگیم خوبه چون راه و جاده ساخته(البته واقعا هم رضا خان خدماتی در زمینه عمران و آبادی کرده که آنهم دلیلش استفاده از نخبگان علمی مثل دکتر حسابی و ...میتونه باشه)
ولی بسیاری از رقبا و مخالفان شاه زندانی و در زندان کشته شدند. در میان مقتولان چند نفر از وزیران وی مانند عبدالحسین تیمورتاش، سردار اسعد بختیاری و نصرتالدوله، برخی از رؤسای ایلات مانند صولتالدوله قشقایی، برخی از شعرا و ادیبان مانند میرزاده عشقی و محمد فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای ملی (مانند سید حسن مدرس و ارباب کیخسرو شاهرخ) نیز دیده میشوند.
ولی بسیاری از رقبا و مخالفان شاه زندانی و در زندان کشته شدند. در میان مقتولان چند نفر از وزیران وی مانند عبدالحسین تیمورتاش، سردار اسعد بختیاری و نصرتالدوله، برخی از رؤسای ایلات مانند صولتالدوله قشقایی، برخی از شعرا و ادیبان مانند میرزاده عشقی و محمد فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس شورای ملی (مانند سید حسن مدرس و ارباب کیخسرو شاهرخ) نیز دیده میشوند.
برگردیم به داستان آقا تختی:وقتی به تختی مدیریت شهرداری تهران را پیشنهاد کردند، بدون درنگ پاسخ منفی داد و گفت: من و خانواده من از زورگویی خاندان پهلوی خاطرات تلخی داریم. رفتاری که رضاشاه با پدرم کرد و ما را از هستی ساقط کرد فراموش نکرده ایم... من از همان روز فهمیدم که پایه های حکومت فردی با زورگویی و دیکتاتوری توأم است، تصمیم گرفتم راهی را انتخاب کنم که در برابر زورگویی قد علم کنم و احقاق حق مظلومین را بکنم و به ورزش متوسل شدم و تلاش کردم و به قهرمانی رسیدم... تختی نه کاندیدا شدن در انتخابات انجمن شهر را پذیرفت، نه وکالت در مجلس فرمایشی رژیم را و نه هیچ پُست دولتی دیگری را در حکومت ستم پیشه شاه.
اولین بازداشت تختی:
ابراهیم افشار:
«۱- نوزدهم مرداد سال ۳۳روزیکه سلطنتخانم خواهر دکتر فاطمی روضه حضرت زینب را در مسگرآباد می خواند غلامرضا خان تختی شیر بچه 14 ساله اولین بازداشتیش را تجربه کرد. سلطنت خانم - دختر آیتالله سیفالعلما -وقتی جانِ بیجان برادرش دکتر فاطمی (وزیر خارجه دولت مصدق) را روی برانکارد به جوخه آتش سپردند، تنها شیرزنی در جهان بود که آن روز در مسگرآباد کمین کرده بود تا جنازه برادر را با چنگ و دندان از دست امنیتیها بقاپد و ببرد توی ابنبابویه، کنار شهدای سیتیر به خاکش بسپارد. وگرنه جنازه بیصاحب را گوشه دیوار متروکه قبرستان مخفی میکردند و میرفتند.شیرزنی که یکبار دیگر نیز در روز دستگیری برادرش وقتی دید که شعبون بی مخ و ۱۱ نفر از عجم و اوباش او، دکتر زار و نزار را روی پلههای شهربانی و در حال انتقال به زندان زرهی، قیمهقیمه میکنند خود را روی برادر انداخت و مانع مرگ او شد ولی خود نیز با جانی شرحهشرحه به بیمارستان نجمیه انتقال یافت تا پروفسور عدل از مرگ نجاتش دهد.برگردیم به19 مرداد33 روزیکه شیرزن در حالی که تمام لباسش خونی بود با قلبی پر از حُزن چنان جانگداز و با سوز دل، روضه حضرت زینب (در خاکسپاری حسینبنعلی) را خواند ..... در همان روز پر از غم بود که حدود سی نفر از طرفداران دکتر فاطمی در پایان مراسم دستگیر شدند که در میانشان آن پسرک14 ساله که بعدها قرار بود قهرمان یک ملت شود نیز در میانشان بود. البته در کنار او، مردان دیگری هم دستبند به دستشان خورد که بعدها معروفتر شدند: داریوش فروهر که ۴۴ سال بعد در قتلهای زنجیره ای کاردکش شد، آقای کریمآبادی رئیس صنف قهوهخانهداران طهران، دکتر حسین صعودیپور که در اولین المپیک با تیم بسکتبال ایران شرکت کرد (۱۹۴۸ لندن) و شاعر شوریدهای چون حیدر رقابی (هاله) که ترانه دلپذیر «مرا ببوس» یادگار ازلی و ابدی اوست نیز در میان دستگیرشدگان بودند. آن روز، تا خبر دستگیری غلامرضا به حسینِ «آقاموتور» و عمه نرگس برسد دل توی دل هیچکس نبود. ... اما آن طفلک چه میدانست که بالاخره گذر پوست هم به دباغخانه میافتد و او خود ۱۳ سال بعد، قبرش در نزدیکی سنگ قبر دکتر فاطمی در ابن بابویه حفر میشود و هر سال این روزها در ۱۷ دی، جماعتی پریشانخاطر که دلشان برای فقدان پهلوانی سادهدل و عشقی، لک زده است سر قبر دکتر فاطمی هم حمدی میخوانند و تعظیمی میکنند و رد میشوند اما نمیدانند که مادر دهر دیگر شیر زنی چون سلطنت کمتر بزاید.
رسول اکرم صل الله علیه و آله:با هم مهربانی و صله رحم و فامیلی کنید ولی همسایگی نکنید(تا حرمتهای بینتان حفظ شود)
3-کم اهمیت بودن مهمترین انگیزه ای که برای خودکشی تختی ذکر میکنند یعنی اختلافات خانوادگی تختی با همسر و خانواده همسرش . تختی به تصدیق همه دوستانش جز در مواقعی که با شهلا آن هم به علت وجود خواهرانش در خانه، حرفش میشد، از ازدواج خود ناراضی نبود و حتی آنقدر به شهلا علاقهمند بود که وقتی در چند روز تعطیلات با روحا... جیرهبندی، امیر بهشتیپور، انوشیروان نصرتی و چند تن از دیگر دوستان به مسافرت شمال رفته بود بنا به گفته همه این اشخاص هر روز ۳بار تلفنی با خانهاش تماس میگرفته و با شهلا خیلی صمیمی و دوستانه صحبت میکرده و اول حال او و بعد حال بابک پسرش را میپرسیده.
یکی از مسائل بسیار خنده دار که در مورد اختلافات پدر و مادر بابک رایج شده است اینست که مرحوم تختی در مقابل ثروت و موقعیت شهلا خانم و خانواده اش احساس کمبود و ضعف میکرده است حال آنکه به قول پهلوان مسلم اسکندر فیلابی ، رفیق صمیمی و همدوره جهان پهلوان ،چگونه ممکن است کسی که از نظر شأن و پرستیژ و محبوبیت اجتماعی از هر وزیر و نماینده مجلس و نخست وزیر و شاهزاده و ...در مملکت بالاتر بوده است در جلو دختر حسابدار جزء شرکت راه آهن و خانواده اش احساس ضعف کند؟
بحث ناتوانی جنسی:بعضی از خارج نشینان درباری میگویند که ممکن است جهان پهلوان در اثر مصرف داروهای غیر استاندارد و کورتن و استروئیدهایی که آن زمان ورزشکاران مصرف میکردند دچار مشکلات کبدی و ناتوانی جنسی شده باشد پس اگر اینجور است باید تمامی ورزشکاران آن زمان با خانمهایشان دچار مشکل میشدند و نه فقط جهان پهلوان.
4-راز دو حفره در پشت سر و گردن مرحوم:
دوحفره پشت سر و گردن مرحوم تختی نیز می تواند دال بر بازجویی های پرفشاری در ساعات آخر زندگی جهان پهلوان باشند.
لختۀ خون پشتِ سر آقاتختی از چه بود؟
همان روزهای اول گفته میشد چند تن از دوستان تختی که هنگام شستوشوی او در غسالخانه حاضر بودهاند، متوجه لخته خونی پشت سرش شدند. برخی دیگر حتی از وجود حفرهای بزرگ در سر او حکایت میکردند. به نوشته «خراسان ورزشی»، چند سال بعد فرامرز خدادادیان خبرنگار روزنامه کیهان گفت: «موقع انتقال جسد از اتاق هتل آتلانتیک من آنجا بودم. ماموری که یک طرف جنازه را گرفته بود دستش سر خورد. سر مرحوم به شدت به زمین خورد و آسیب دید. این علت همان لکههای خونی بود که در غسالخانه روی سر تختی وجود داشت....»
سیدمحمد آلحسنی معروف به آقممد که از دوستان بسیار نزدیک تختی به حساب میآید، در این باره میگوید: «اگر قضیهای که خبرنگار کیهان گفته به فرض مثال درست هم باشد، پس چرا پشت سر مرحوم خونی بود و یک حفره عمیق وجود داشت؟ من خودم با انگشتانم آن را لمس کردم.»
حسین شاهحسینی به نکته دیگری اشاره میکند: «جنازه در محل تشریح بود و روی آن یک پارچه سفید کشیده بودند. وقتی یکی از کارکنان ملحفه را برداشت گفتم چرا پشت سرش خونی است؟ گفت برای تکهبرداری این کار را کردهاند.»
روایت زیاد است. ناصر محمدی هم روایت میکند: «... جسد تختی را روی سنگ غسالخانه با سینه شکافته دیدم. مردهشوی به نام حاج عباس میرزا مراد مشغول شستنش بود. سر تختی را بلند کرد و من از پشت سرش خونابه را روی سنگ دیدم.» نبی سروری دوست نزدیک جهان پهلوان در باشگاه پولاد هم به خوبی همه چیز را در خاطرش نگه داشته: «وقتی در غسالخانه او را میشستند من روی سرش آب میریختم. دیدم از پشت سرش دارد خون میآید. سرش شکافته شده بود. مدام آب میریختیم اما بند نمیآمد.»
نایب حسینی از دیگر دوستان تختی که در آن لحظات، نزدیک پیکر بیجان او بود، گفته: «وقتی رسیدم آنجا، دیدم پشت گردن و سرش سوراخ است. از دکتر طباطبایی رئیس وقت پزشکی قانونی پرسیدم این سوراخ چیست؟ او سکوت کرد. باز گفتم شما میدانید که او را کشتهاند چرا دیگر شکمش را پاره کردهاید؟ دکتر طباطبایی جواب داد: من نمیدانم این حفره چیست. الان داریم به وظیفه خودمان عمل میکنیم...»
5-اتفاقات پشت سرهم در واقعه قتل آقا تختی:
بصورت اتفاقی هتل آتلانتیک نزدیک ساواک است؛به صورت اتفاقی در هنگام خارج کردن جسد تختی از اتاق23 سابق و 203 فعلی جنازه از دست پلیسها می افتد و حفره ای عمیق مثل حفره گلوله در پشت سر و گردن جهان پهلوان ایجاد میشود؛به صوررت اتفاقی ماشین جهان پهلوان صبح زود پنچر میشود و بر خلاف رویه تمامی هتلها ساعت 8 صبح میروند در اتاق پهلوان تا او را از خواب بیدار کنند آیا نمیشد بگذارند بیشتر استراحت کند و واقعه ای به این پیش افتادگی را ساعت ده یا یازده به اطلاع پهلوان برسانند.....به صورت کاملا اتفاقی رد خون از گوشه لب جهان پهلوان خارج شده بود آیا سم خوردن خون از دهان شخص سم خورده خارج میکند؟پزشکی قانونی چرا در گزارش نهایی اش آورده است که علت مرگ بعداً مشخص خواهد شد ؟
مثل اینکه سناریو نویس قتل تختی مثل فیلمنامه نویس های همان زمان و فیلم فارسیها کل فیلمنامه اش وابسته به اتفاقات پی در پی بوده است.
در پایان بگویم هرگز حتی با قبول کردن فرضیه خودکشی توسط حتی فرزند تختی فرضیه قتل زیر سؤال نمیرود چون ممکن است خودکشی با اجبار بوده باشد حتی اگر قبلا تختی به کسانی گفته باشد؛ثانیا نوزاد 4 ماهه که در اتاق23 هتل حضور نداشته است نمیتواند در مورد چگونگی قتل و یا مرگ و ..نظر بدهد.ثالثاً تختی علاوه بر اینکه پدر بابک یا شوهر شهلا و برادر نرگس و....است فرزند ملت ایران است و آنها هم میتوانند در این مورد نظر دهند یا تحقیق کنند و بالاخره اعتقادات و نظر خود را داشته باشند.
دلایل بسیاری که در افواه مردم عادی وجود دارد و فرضیه خودکشی اختیاری تختی را رد میکنند:
1- میان انهمه هتل چرا تختی باید در هتلی خودکشی میکرد که یک در ساواک در ان باز میشد ساختمان پنهانی ساواک برای همین جنایت ها بود.مسموم شدن که به راحتی می توانست توسط یک مستخدم در هتل،توسط ساواکیها وقتی تختی در اتاق نبود و ریختن در آّ درون یخچال و ... و یا حتی در خارج از هتل با یک چای تعارف کردن ساده انجام شود و دست خطها هم همانطوریکه در فیلم جهان پهلوان بهروز افخمی دیدیم کار یک جاعل خط بود.
2-دلیل حکومت یک ساواکی خائن با سابقه بی رحمی نسبت به مردم ایران قابل قبول نیست که تختی ناتوانی جنسی داشته و برای آن خود کشی کرده؛ وقتی بابک عزیز که قیافش دقیقا کپی بابای قهرمانشه نوزاد بوده و خانم شهلا توکلی نیز تا زمان مرگش حرفی از ناتوانی جنسی نزده .پرویز از کجا ناتوانی جنسی تختی را میدانست ؟؟
3-وقتی ک ساواک از اختلاف خانوادگیه تختی با خبرشده اونو بهترین فرصت دیده برای کشتن جهان پهلوان و بعدشم توطئه ای چیدن ک این قتل خودکشی بنظر بیاد. خیلیم حرفه ای اینکاروکردن
4-چرا پزشکی قانونی میگوید علت قابل تشخیص نیست خوب برای اینکه احتمالا" اون دکتر بیچاره هم جونش رو دوست داشته و نمیخواسته دخلش رو بیارند بعدش بگند دیدید مشکل داشت.
5-قضيه خيلي ساده هست جهان پهلوان به ضرب گلوله كشته شده اينكه تختي چند روزي در هتل به سر مي برده و مضطرب بوده درست است و مشخص است هست كه يك اختلاف خانوادگي بوده .ساواک که مرتبا تختی و تمام رفت و آمدها و تماس هایش را تحن کنترل داشت از این زمان طلایی اختلاف تختی با همسرش استفاده کرد تا وی را به قتل برساند اينكه قبل از اين ماجرا اموال خود را به نام بابك ميزند ممکن است به دلیل ترس بخاطر تصرف اموالش توسط همسرش بوده و اينكه در هتل ايشان كاغذ و قلم خواستند اين هم درست است من و شما هم اگر چند روزي برويم جايي به احتمال زياد كاغذ و قلم براي به جهت محاسبات درآمد ماه ، اقساط و بدهي هايمان لازم مي شود تا اينجا تمام مفروضات درست اما دقيقاً نكته كور ماجرا اينجاست كه ايشان تحت نظر بوده اند و كساني كه ايشان را در هتل رصد ميكردند نقشه به قتل ايشان ميكشند و وصيت نامه اي ساختگي و يا تزريق مواد دارويي به بدن ايشان و ... و كارهايي اين چنين انجام داده تا اذهان عمومي را گمراه كنند اما ايشان از چند ماه قبل مي دانستند تحت نظر هستند و نقشه از قبل برايشان طراحي شده. آن شبي كه مرحوم تختي به قتل رسيدند به ضرب گلوله يك اسلح اي با كاليبر پايين مثلاً 5.56 يا 7.62 بوده چون حفره كمي ايجاد ميكند و چون در محل پشت گردن به بالا بوده و تير از جمجمه خارج شده خيلي نمايان نبوده مستخدم هتل كمي خون بر لب و بر روي متكا ديده كه ناشي از همين تيري كه به سر ايشان برخورد كرده بوده در ضمن كساني كه مرحوم تختي را شستند اين حفره ها ( 2 تا حفره ) را مشاهده كردند پس موضوع روشن هست و هيچ جاي مبهمي وجود ندارد
6-قضیه میرزا بنویس معروف تهران و جاعل خطی که با علی حاتمی و بهروز افخمی تماس گرفته بود و مقدار زیادی از فیلم جهان پهلوان مربوط به تماس های آن شخص است چیست؟همان شخصی که گفته بود که یادداشتهای جهان پهلوان را خود وی نوشته است.
7-داستانهای بسیار ی مربوط به قتل تختی در بیرون از هتل و سپس آوردنش به هتل در میان مردم رواج دارد مثل قضیه سقوط لوستر و...فرار کردن و گم و گور شدن مدیر هتل آتلانتیک همزمان با انقلاب 57 به این شایعات دامن زده است.
8-درشماره ۷۴۱ هفتهنامه روشنفکر که در روز ۲۸ دیماه ۱۳۴۶ منتشر شده، چند روز بعد از مرگ جهانپهلوان، بخش عمدهای از مطالبش را به این اتفاق اختصاص میدهد:
در مورد روزهای شنبه و یکشنبه نوشته شده که مثلا تختی روز یکشنبه 3.30 بعداز ظهر نهار میخواهد و تا آن موقع از اتاقش خارج نشده و تا یک خوابیده بوده است چه جور میشود در روز دوشنبه ساعت 8.30 سریع در بزنند با یک اتفاق (پنچری ماشین) وکلی مامور تا 9 بریزند دم در اتاق هتل.ببینید:
روز دوشنبه/ ساعت ۸:۳۰ صبح؛ پیشخدمت هتل میبیند ماشین بنز تختی چرخ عقبش پنچر است، به مدیر هتل میگوید. تلفن میکنند، تختی جواب نمیدهد. پیشخدمت میرود گوشش را به در اتاق میچسباند، میبیند صدایی نمیآید. تلفن زنگ میزند. با مشت به در میکوبد و وقتی نگران میشود...
ساعت ۹ صبح؛ مدیر هتل به کلانتری۷ تلفن میکند و بعدا به کلانتری میرود و با چند مامور میآید. چون در بسته است، مامور جلوی در میگذارند و دوباره به کلانتری بازمیگردند.
ساعت ۹:۳۰ صبح؛ نماینده دادستان و ماموران در اتاق را باز میکنند و با جسد تختی روبهرو میشوند که روی تخت افتاده، صورتش کبود شده و شیار باریکی از خون از گوشه لبانش سرازیر شده است....»
9-باور پذیر نبودن خودکشی یک پهلوان شجاع و معتقد به دین:سخنان جلال آل احمد:از آن همه جماعت هیچکس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی کرد.آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی نبودن های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی کنی ؟ (جلال آل احمد؛ مظلوم ترين شهيد تاريخ در غريبانه ترين سفر). زوايای پنهانی كه بهر جا منتهی شود معقولانه است جز خودكشی آنهم جهان پهلوان باشی و دردهای توده ها را با عصيان فرياد بكشی بعد هم چون موجودی ضعيف خود را بكام مرگی بفرستی در حالی كه نوزادی شير خواره در انتظارت ...باشد!!!!؟؟پس آنهمه جوانمردی چون برگی در باد بود؟
نماز و قرآن تختی
همه کشتی گیران آن زمان میدانند که تختی وقتی می آمد باشگاه، دو تا لنگ با خودش می آورد، یکی برای تمرین یکی برای نماز. مشهدی علی دلال باشی سرایدار سالن، همین که تمرین غلام رضا تمام می شد، مهر و لنگ مخصوص را می داد دست او، بعد بی اعتنا به کسانی که آنها را زیرچشمی می پاییدند، می ایستادند به نماز. در المپیک ملبورن استرالیا هم که آمریکایی ها و روس ها را شکست داد و طلا گرفت، هنگام برگشت وقتی در فرودگاه مهرآباد خبرنگاری بی مقدمه از او پرسید آقای تختی، شنیده ام شما و خانواده تان اعتقادات مذهبی محکمی دارید، ایا از این نظر چیزی همراه خودتان به ملبورن بردید؟ صورت جهان پهلوان به یکباره باز شد و گفت:من همیشه با خودم قرآن دارم.
10-خبر كينه ی غلامرضا پهلوی با او ديرينه بود كه حتی منفك از دستورات شاه بخشی از ساواك را در حيطه ی قدرت خود داشت،ويگن دور دريان خاطره ای نقل میكرد از يك مهمانی اشرافی در شمال كه غلامرضا در آن حضور داشت آنزمان كارو برادرش سمپاتی شديد به محرومان و رنجبران داشت كه شعری خواند كه تلويحا فساد دربار را نشانه گرفته بود و غلامرضا نه چندان از آن سر در آورد و جشن به آرامی سپری ميشد كه غلامرضا مست از مشر وب به دختر دوستی كه همراه ويگن به جشن آمده بود دست درازی كرد و او را بزور به خلوتگاه ميبرد ويگن مانع ميشودكه غلامرضا ليوان شرابش را بروي صورت ويگن می پاشد و ويگن او را به شدت بزمين امی اندازد،پس از آن برگزار كنندگان جشن ويگن را با شتاب از مهلكه دور ساختند تا مدتی پنهان شود كه رابطين و آشنايان نزد اعليحضرت رفتند تا داد خواهی كنند و شاه گفت :ویگن بايد از كشور برود چون من نگران او هستم و يقين دارم غلامرضا او را خواهد كشت؟و ويگن روانه ی غربت شد و سالها نخواند تا....( گفتگو با ژوليت دردريان خواهر ويگن و كارو)اين خاطره را نوشتم تا مواردی روشن شود،مصاحبه با مدير هتل آتلنتيك كه ميگفت من آنشب در هتل نبودم و تصور ميكنم او را كشتند بعد به هتل آوردند!!؟؟؟مقر ساواك در آن حوالی بود و تختی كه به هدف سركشی به باغ كوچكشان در رامسر از خانه بيرون ميايد و به شهلا قول ميدهد كه در برگشت گلهايي از باغچه برايش مياورد(اختلافات درون خانوادگی هم جريان داشت كه در خيلی از خانواده ها ديده ميشود) .اين يك بد بياری تاريخی برای تختی و مردم بود که اختلافات متداول خانوادگی همزمان میشود با تصمیم ساواک بر حذف تختی .ساواك بعد از عصيان تختی بر عليه جامعه طبقاتی ،سر خم نكردن دربرابر دستگاه،اتفاق نزاع با غلامرضا پهلوي،مكرر بر سر خاك مصدق رفتن،با داريوش فروهر و همسرش پروانه اسكندری عكس گرفتن ديدار با زندانی روحانی آيت اله طالقانی و عكس گرفتن با او،سمپات جبهه ی ملی شدن ،و گوش ندادن به تهديدات ساواك مبنی بر اينكه هيچ باشگاهی حق پذيرفتن او را نخواهند داشت و فشارهای شديد اقتصادی كه بر او روا داشتند هيچ كدام كار ساز نشد و تختی كه خطر را بيخ گوش خود ميديد وصيتنامه ای مينويسد و در محضر ثبت ميكند كه بعدها سا واك با اضافاتی هدفمند آنرا به جرايد ميدهد و بلا فاصله از آيت اله سيد كاظم شريعتمداری ميخواهد كه اعلاميه ای منتشر سازد و خودكشی را قبيح و مردود به نسل جوان انتقال دهد كه آيت اله اينكار را ميكند،آنروزها فعاليت ساواك در اوج بود يكسال بعد از قتل ماهرانه ی جهان پهلوان صمد بهرنگی كه شنا بلد نبود به مسلخ برده ميشود،ابتدا خفه اش ميكنند و بعد به آبش می افكنند(حمزه فراهتی همراهش مخفي ميشود )و شهيد غريب ملت. مظلوم غلامرضا تختی كه نگران از خشكيدن سينه ی همسرش و شير دادن به بابك نوزاد است و غم مردمی چون كوه بر پشتش سنگينی ميكند در اوج تنگدستی نه به بيابان كه هتلی شيك را بياد نوزادش و مردمش انتخاب ميكند كه مثلا يك استخر وسونايی هم قبل از خودكشی رفته باشد و چلو خورشتی هم در آن دو روزسفر(ربودنش )نوش جان كرده باشد ،شهلا با تمام اختلافات مرد با شرفي را به خاطر سپرده است كه پاي پياده براي زلزله ی بويين زهرا و مردم زجر ديده اش پول جمع ميكرد و به او قول داده بود كه در برگشت از رامسر برای اوو بابك گل بيارد!!!!ساواك خوشنام اما حكايتی دگر گونه داشت.؟؟!
چند شاخه از بوستان مهربانیهای یل با عشق ایران:
تختی ماهانه هزار تومان از سازمان برنامه، هزار تومان از تربیت بدنی و فدراسیون کشتی و ششصد تومان از راه آهن دولتی ایران حقوق می گرفت. درآمد خوبی بود و او جز رسیدگی به زندگی مادر و خواهرهایش، چندان پولی خرج خودش نمی کرد؛ ولی به قول رفقایش، او برج زیاد داشت که به این و آن می رسید؛ جوانکی که از کرمان آمده بود و استعداد کشتی داشت، اما آه در بساط نداشت، کاسب فقیر میدان سرچشمه، تهیه مسکن و مکان برای فلان دوست بی بضاعت، کار پیدا کردن برای جوان افلیج، ترک دادن اعتیاد فلان آقا و...، منش پهلوان با حساب گری های عوامانه دیگر مردمان حسابی فرق داشت؛ تختی برای خودش نبود. البته رژیم شاه وقتی از فعالیت های سیاسی تختی آگاه شد، حقوقش را قطع کرد و با فشارهای گوناگون دل شیر را خون کردند.
حسین ملاقاسمی کشتی گیری بود که تختی نگذاشته بود توی تولیدو، گرامافون بخرد و او تا آخر عمرش عقده گرام داشت. آخه شب آخر ی که تختی و ملا در تولیدو مهمون منزل آن کارگر ایرانی استیکفروشی بودند، او هرچی دلار نقدی تو جیب خودش و ملا بود گذاشته بود زیر فرش میزبان که تازه بچهدار شده بود و آهی تو بساط نداشت.
تختی اصولا بدبودن زندگی اطرافیانش همواره او را زجر میداد. چندین شب قبل از مرگ توی منزلش گریه کرده بود و به شهلا گفته بود: «یک نفر هست که دو ماه است از من کار خواسته، هر کاری میکنم نمیتوانم برایش کاری دستوپا کنم. چه کنم؟ مادرش و خواهرش در خانه منتظر او هستند.»
جایی در قلب های مردم
خیلی ها نمی فهمیدند که تختی چه کرده است با دل های مردم که این چنین دوستش دارند. نمی دانستند که چرا وقتی تختی به جایی می رود، مردم پشت درها منتظرش می شوند تا او را ببینند؛ وقتی با ماشین سر چهارراه می ایستد، افسر راهنمایی چراغ را به خاطر او عوض می کند؛ حتی وقتی شکست می خورد، مردم باز قلم دوشش می کنند و در خیابان های شهر می گردانند و روی تابلوها می نویسند برای آن که تختی نگرید، همه بخندیم و بعد پهلوان که این همه شور را می دید، دستش را می گرفت جلو چشم هایش و می گریست. هنوز هم خیلی ها نمی دانند.
فقط برای مردم
سال 1340 تختی تصمیم گرفت از کشتی خداحافظی کند، اما وقتی از مسابقات یوکوهامای ژاپن طلا گرفت و استقبال بی سابقه مردم را دید، پیامی برای آنها فرستاد و گفت:در تصمیم خود تجدید نظر کرده است. تیم قهرمان را به دیدار شاه بردند و پهلوان مثل همیشه دست او را نبوسید. شاه مقابل او مکثی کرد و گفت:شما دیگر باید کشتی را کنار بگذاری و مربی شوی. تختی گفت:من برای این مردم چیزی ندارم جز کشتی. این آخرین فرصت های من است که برای رضایت آنها کشتی بگیرم و خوش حالشان کنم. شاه از جواب سربالای او خوشش نیامد، به ویژه که تختی در مصاحبه ای با روزنامه کیهان گفته بود:به فعالیت های سیاسی اش افتخار می کند.
*** عشق به مادر
غلامرضا تختی فوق العاده به مادرش علاقه مند بود و به او احترام می گذاشت و تمام موفقیت های خود را نتیجه دعای مادرش می دانست. در این رابطه عطاءالله بهمنش روزنامه نگار، مفسّر و کارشناس معروف در کتاب می نویسد: « قهرمان المپیک ملبورن فرا رسید. 1956 سال اوج گیری و کسب اولین مدال طلای المپیک توسط تختی است. او در این مسابقات با چنان آمادگی و صلابتی ظاهر شد که همه حریفان را از دم تیغ گذراند. هنگام سفر او از زیر قرآن و آئینه مادر رد شده بود و دعای خالصانه مادر را بدرقه راه داشت. مادر از او خواسته بود با موفقیت به میهن برگردد. مادر تختی همه چیز او بود، لذا غلامرضا تنها به قهرمانی و طلا می اندیشید. هنگامی که تختی هنوز در ابتدای راه کشتی بود با وجود علاقه زیاد به کشتی مجبور شد که برای تامین معاش خانواده اش تلاش کند و به این منظور با استخدام در شرکت نفت به مسجد سلیمان رفت. پس از چند ماه تختی که شدیداً دلش برای مادرش تنگ شده بود و نمی توانست دوری او را تحمل کند درخواست مرخصی یک ماهه کرد. ولی با این درخواست موافقت نشد. لذا استعفای خود را تقدیم شرکت کرد که عشق و علاقه به مادرش کاملاً در آن مشهود است : " بسیار متأسفم از اینکه مقام ریاست کارگزینی اداره شرکت نفت مسجدسلیمان با مرخصی یک ماهه اینجانب موافقت نفرمودهاند. از نظر آن که من برای مادر خودم ارزش فراوانی قائل هستم و او از من خواسته است که به دیدارش بروم و چار های جز اطاعت امر او نمیبینم و با مرخصی من نیز موافقت نشده است، خواهشمند است با استعفای من موافقت فرمایید."
البته در مقابل مادرش هم او را بسیار دوست داشت. تختی خود در مصاحبه اش با کیهان ورزشی به این نکته اذعان می کند: من هر وقت از منزل میآیم بیرون، مادرم برای من آیهالکرسی میخواند و اسپند و کندر برایم دود میکند. همهاش سفارش میکند که نزد اشخاص ناباب نروم و خود را از چشم بد حفظ کنم. یک دقیقه هم که از وقت معمول دیرتر به منزل بروم مادرم هر چه دعا بلد است میخواند و به من فوت میکند و خدا را شکر میگذارد. مادرم آنقدر مرا دوست دارد که برای من از حد یک مادر عادی خیلی تجاوز کرده است. میتوان گفت که در راه من خودش را فراموش کرده.
راز و نیاز تختی با ابالفضل علیه السلام:
استاد پيشكسوت عبدالله زارع، يكي از دوستان و مربي او در برنامههاي تهران گردي كه هر جمعه انجام ميشد در تاریخ6 دي 92در جريان بازديد از شهر ري می گوید:
يكي از دوستان تختي ميگفت، او در يكي از آخرين مسابقات جهاني، از كسب مدال قهرماني بازماند و براي اين حادثه بسيار متأسف شد. او، احساس ميكرد كه از يك سو اميد مردم را برنياورده و از سوي ديگر سن و سال ورزشي او در شرايطي است كه فرصت جبران ندارد. از اين رو، وقتي كاروان ورزشي عزم بازگشت به كشور را داشت، راهي بغداد شد و خود را به آستان حضرت ابوالفضل(ع) رسانيد. از زبان همراهان وي، درد دل تختي با حضرت، شنيدني است. «اي بزرگوار، تو براي آب آوردن براي بچههاي تشنه، راهي فرات شدي ولي در آنجا دستانت قطع شد، چشمانت آسيب ديد، فرق سرت شكافته شد، مشك آب سوراخ شده و آبها به زمين ريخت؛ و نتوانستي آب را به خيمهگاه برساني و خجالتزده و نااميد شدي. هر چند به آرزويت نرسيدي و در اين كار ناكام ماندي، ولي خدا آبرويي ماندگار نصيبت كرد كه به هيچكس عطا نكرده بود. اينك من در كارم، ناكام شدهام و نتوانستهام، اميد هموطنانم را برآورده سازم و با دست خالي به كشورم باز ميگردم. اكنون آبروي مرا حفظ كن.» همه ميدانند، بعد از آن شكست چه استقبالي از سوي مردم از اين پهلوان ملي به عمل آمد و از قضا در سال بعد، تختي نخستين طلاي المپيك را به ملت ايران هديه كرد و امروز هم هيچ شهر و دياري نيست كه در آن مدرسه، خيابان يا ورزشگاهي به نام بلند تختي نباشد.
ساواک حتی عکس تختی را هم حذف میکند:
رژیم شاه پس از گذشت چند سال از شهادت تختی، از عکس او وحشت دارد و در صدد برمیآید که آن عکس را دور از چشم مردم برباید آیا از خود او وحشت ندارد؟ و آیا در دوران زندگی آن قهرمان،در صدد برنمیآید که او را دور از چشم مردم برباید و از بین ببرد؟ و چراهای دیگری که به خوبی روشن میکند، تختی قهرمان به دست آدمکشان ساواک به شهادت رسیده است.
متن دستور ساواک در مورد برداشتن عکس تختی از سالن ورزش دانشگاه شیراز چنین است:
"خواهشمند است دستور فرمایید به نحوی که دخالت ساواک افشا نگردد نسبت به برداشتن عکس غلامرضا تختی از سالن فوق اقدام و نتیجه را به اداره کل اعلام نمایند. ضمنا بهتر است مسئولین دانشگاه در جریان قرار گیرند و از آن طریق اقدام گردد".
مدیر کل اداره سوم، مقدم
فیلمنامه مرحوم علی حاتمی در مورد مرگ تختی:
علی حاتمی کارگردان نامدار ایرانی در سال 1375 در حالی درگذشت که پروژه بزرگ جهان پهلوان تختی را در دست داشت و بخش های مربوط به کودکی تختی نیز آماده شده بود.
طبعا همه می خواستند بدانند او مرگ تختی را چگونه روایت می کند. اما مرگ سراغ خود کارگردان آمد و این مجال را نیافت که فیلم را به پایان رساند. کارگردان جدید – بهروز افخمی – نیز مسیر فیلم را به گونه ای دیگر هدایت کرد و برای حل معما نکوشید.
علی حاتمی اما پیشتر در فیلمنامه جهان پهلوان سناریوی مرگ تختی را آماده کرده بود.
بخش آخر فیلمنامه جهان پهلوان تختی از این قرار است:
صدای تلفن: همه چیزو نمی تونم تلفنی بهت بگم. تو به خانواده ات بگو باید بری سفر برای دو سه روز حفظ ظاهر کن. چمدون بردار بیا هتل آتلانتیک یک اتاق بگیر. سعی کن اتاق شماره 23 باشه. خالیه
[ دو صفحه بعد و پس از شرح دیدار با فردی به نام دکتر کاشفی]
دکتر: شتاب نکن. دانسته تصمیم بگیر. من با تو طرفیتی ندارم. اونا خودشون هم می تونستن به بهانه دیگری یا حتی با پای خودت تو رو بیارن.این کارو از من خواستن که منو در اول کار بشکنن.این قضیه برای سیاسی کردن من بود و من به پاس دوستی گذشته و با شرمندگی از عهد شکنی خودم نصیحتت می کنم دست از مخالفت بی حاصل بردار.زندگی من می تونه عبرت تو باشه. من با اون همه توانایی ذهنی از داخل پوسیدم. پیر مرد خدا بیامرز راست می گفت سیاست چه ربطی داره به آسیایی ها؟ حالا وقت تودیعه و من روی بوسیدن حتی دست های تو رو ندارم. سربسته بگم این هتل پر از مهمان های جورواجوره. حتی کارشناسای خارجی و یک درِ هتل باز می شه به اون اداره جهنمی. جهنمی بدتر از جهنم خانه ایزا. زنده بمون.
[ دکتر از نردبان مقابل پنجره پایین می رود. نردبان برداشته و پنجره بسته می شود.انگار تمام این صحنه یک رویا بود. مدتی می گذرد و جهان پهلوان روی تخت می نشیندو تلفن را بر می دارد و در گوشی می گوید:]
جهان پهلوان: می خواستم با آقای دکتر کاشفی صحبت کنم.
تلفنچی: شماره اتاق شون چنده؟
جهان پهلوان: نمی دونم.
تلفنچی: گوشی خدمت تون.
[ چند لحظه میگذرد]
تلفنچی: همچین شخصی جزو مسافرین نیست. امر دیگری ندارید؟
جهان پهلوان: خیر. عرضی ندارم.
[ چند لحظه می گذرد. جهان پهلوان بر می خیزد و دستگیره در را می چرخانداما در از بیرون قفل است. تلفن زنگ می زند، گوشی را برمی دارد اما صدایی نمی آید.]
جهان پهلوان: الو... الو...
[ جهان پهلوان به تلفنچی نمره خانه خودشان را می دهد و از آن طرف سیم همسرش گوشی را برمی دارد.]
جهان پهلوان: الو شهلا...
صدای همسر: خودتی جهان پهلوان؟
جهان پهلوان:آره، شما خوبین؟ تو، مادر، بچه...
صدای همسر: آره، تو کجایی؟
جهان پهلوان: توی راه. بازم تلفن می کنم. خداحافظ
صدای همسر: خداحافظ. راستی یه آقایی تلفن کرد این شماره رو داد: 65630. التماس می کرد باهاش تماس بگیری.یادداشت کردی؟
جهان پهلوان: شماره ش روند بود...
[ جهان پهلوان نمره تلفن را به تلفنچی می دهد. ارتباط برقرار می شود.]
جهان پهلوان:من تختی هستم. یه آقایی به خونه من تلفن کرده...
صدای تلفن: من بودم آقا، دست شما رو می بوسم. من عنصری هستم. کار هنری می کنم.
جهان پهلوان: موفق باشید، امری با من داشتید؟
صدای تلفن: یه عرض مختصر. ما یک فیلم تبلیغاتی داریم برای تبلیغ تیغ ریش تراشی. خواستم شما نقش اول اونو بازی کنید. پلان درشتی از صورت شماست که یک دست زیبای زنانه به اون دست می کشه و شما این شعر ریتمیک رو می خونید.اجازه بدید شعرو پخش کنم:
[ صدای زدن دکمه ضبط صوت. ضرب نواخته می شود.بعد یک صدای نتراشیده نخراشیده می گوید.]
صدا: رو صورتم مورچه بیاد لیز می خوره. ریشام هر روز دو دست تیغ تیز می خوره.
[ ضبط صوت خاموش می شود. صدا ادامه می دهد]
صدای تلفن: جالبه، نه؟ واقعا با مزه س قبول می کنید؟
جهان پهلوان" نخیر آقا. بنده اهل این کارا نیستم.
صدا: اجازه بدید بگم تا صدهزار تومان اسپانسر حاضره به شما برای این چند ثانیه بده.
جهان پهلوان: خیر آقا. انگار شما عقل و بار درست و حسابی ندارین
صدا: صد هزار تومان به راحتی می تونه همه مشکلات شما رو حل کنه.
جهان پهلوان: مشکلات منو پول حل نمی کنه.
صدا: به هر حال بازی کردن در این فیلم تبیلغاتی همه مشکلات شما رو حل می کنه. مشکلاتی که در چند روزه اخیر دارید. پذیرفتن این کار در حقیقت تنها راه ازادی شماست. تحمل چند لحظه رفتار مبتذل به یک عمر زندگی کردن می ارزه. شما هنوز 36 سال دارید. نصف عمررتون فرصت دارید. حتی می تونید اعلامیه ها رو به هزینه خودتون چاپ کنید و پخش کنید. به هر تقدیر هر وقت تغییر عقیده دادید و خواستید ظرف این چند روز به ساز ما برقصید آن هم فقط برای چند ثانیه بیایید جلوی پنجره اتاق، پنجره را باز کنید و یک نفس عمیق بکشید. ما با دوربین شما رو زیر نظر داریم.
[تلفن قطع می شود. جهان پهلوان با تعجب گوشی را می گذارد.کاغذی از زیر در به داخل فرستاده می شود.جهان پهلوان کاغذ را باز می کند. این متن روی آن نوشته شده است:
" این نامه را به خط خودتان بنویسید: "حضور مبارک آقای دادستان، این ورقه وصیت نامه اینجانب است. تمنایی که از جنابعالی دارم این است که اولا مهریه زنم هر چه هست بدهید. بیشتر راضی نیستم. ثانیا از هیچ کس گله و شکایت و ناراحتی ندارم. خودم این تصمیم را گرفتم و احدی در کار من دخالت ندارد.غلامرضا تختی 16/11/46"
برای خودکشی قرص داخل کشوی میز است و آب از دست شویی بردارید. لیوان کنار شیر آب است."
جهان پهلوان به طرف میز می رود. لوله قرص را برمی دارد و کف دستش می ریزد. دوباره در قوطی خالی می کند. به طرف توالت می رود که لوله را بیندازد.آب باز است. لیوان آب را پر می کند و آب می خورد. می آید طرف پنجره شیشه را پرت کند. متوجه می شود ممکن است ماموران را به اشتباه بیندازد. پنجره را به سرعت می بندد. تلفن زنگ می زند. گوشی را بر می دارد. صدای قبلی است.]
صدا: آیا تغییر عقیده داده اید یا ما دست به آن عمل بزنیم که آبروی هرچه پهلوان است بر باد برود؟
[جهان پهلوان در دهنی تلفن تف می اندازد. می نشیند روبه روی آینه به خودش، قرص ها و شیرآب باز نگاه می کند.
جهان پهلوان روی تشک خودش را مشاهده می کند. با خودش در حال کشتی گرفتن است. خودش را به پل برده و در لحظات جان فرسای مقاومت مرگبار است. در این لحظه برق اتاق قطع می شود.تاریکی و سکوت حاکم است. پس از مدتی صدای باز شدن شدید پنجره شنیده می شودو صدای گذاشتن چند نردبان و بالا آمدن چندین نفر...
چند مامور کلانتری در اتاق شماره 23 باز می کنند و داخل می شوند. جسد تختی روی تخت افتاده و شیشه قرص طرف دیگر. شیر آب باز است. پاسبانی آن را می بندد. وصیت نامه به خط جهان پهلوان روی میز قرار دارد.
مامور دادستانی: خود کشی کرده.
[ عارفی دف زنان وارد می شود و دور گود کنار بدن خونین و پاره و شکسته جهان پهلوان می چرخد و اشعار عارفانه می خواند.]
عارف: گرد مرد رهی میان خون باید رفت...
*منبع: مجموعه آثار علی حاتمی- جلد دوم – صفحات 1273 تا 1277- نشر مرکز
بسم الله الرحمن الرحیم.صدیق بابا در آسمانها به این نام خوانده شد قبل از اینکه در زمین شخصی با این نام وجود داشته باشد.صدیق بابا حرفهایش هم مثل نامش تازه است، حرفهایش برای آیندگان نیز تازه خواهد بود.بدان و آگاه باش که آن چیزی که خداوند در کل کائنات به رسمیت میشناسد رحم است باقی جزء است و هرکس که می خواهد به او رحم شود رحم کند هرچه بیشتر رحم کنی بیشتر رحم و مغفرت ،نعمت،نیکی ،خو شبختی و سعادت و ...دریافت میکنی.بسم الله الرحمن الرحیم